
خدیجه کاردوست
یکی از نکات مغفول بحث زنان این است که وقتی از «زن» سخن میگوییم منظورمان کدام زن است؟ زنی که مرکزنشین است و دغدغهاش ورود به ورزشگاه، آواز خواندن و سبک زندگی و سگگردانی است یا زنی که در پیرامون است و برای بیمه قالیبافی، درمان، مسکن و حتی گرفتن شناسنامه فرزندش مشکل دارد. نقطهعطف ماجرا جایی است که تجربه گروهی از زنان که بلندگوی رسانهای دارند و سرمایه فرهنگی، اجتماعی و نمادین دارند به عنوان «مسئله زنان» صورت بندی و تثبیت میشود؛ در حالی که زنانی که صدایی ندارند، اساسا دیده نمیشوند و از امکان بازنمایی و شنیده شدن در عرصه عمومی محروم میمانند. مسئله اصلی نه جنگهای میان حجاب و بیحجابی، نه حتی تقابل زن شهری و زن روستایی است. مسئله، «سلسله مراتب اجتماعی صداهاست»: چه کسی امکان سخن گفتن دارد؟ و چه کسی امکان شنیده شدن دارد؟ و چه کسی میتواند تجربه شخصی خود را به مسئلهای عمومی تبدیل کند؟ باید توجه داشت که فمینیسم اصولی و رهاییبخش مسائل را همزمان میبیند نه تک بعدی. هم حق زن بر بدن و صدایش را و هم حق او بر نان، اقتصاد، درمان، مسکن، امنیت و کرامت.
منظور در اینجا بیاهمیت دانستن آزادی پوشش یا حق آوازخواندن زنان نیست بلکه مسئله این است که چه کسی آن قدر امکان دیده شدن دارد که مطالبهاش به مطالبهای عمومی تبدیل شود. نقد اصلی متوجه تبدیل آزادی به یک کالای فردی و سبک زندگی است. به بیانی دیگر، مسئله بر سر جایگزین کردن یک دسته از مطالبات زنان با دستهای دیگر نیست، بلکه بر سر پرسش از «توزیع نابرابر امکان دیده شدن و سیاسی شدن این مطالبات» است. حق خوانندگی زن و حق انتخاب پوشش، مطالباتی جدی در خصوص آزادی بیان و برابریاند اما پرسش این است که چرا «صدای زن خواننده» به آسمان ها هم می رسد اما « صدای زن کارگر، زن روستایی یا زن متعلق به طبقات فروردست و پایین» کمتر به مسئلهای عمومی تبدیل می شود؟بدن، حجاب، خوانندگی و سبک زندگی قابلیت نمادین و رسانهای بالایی دارند اما فقر، کار خانگی بدون مزد، محرومیت و ناامنی اقتصادی، تصویرسازی رسانه ای نمی شود؟
هر جنبشی از جمله جنبش «زن، زندگی، آزادی» را می توان از منظر طبقاتی و نئولیبرالی نیز نقد کرد. گذشته از این، اجبار در پوشش، نوعی کنترل بدن و محدودیت آزادی فردی است. اما اگر این آزادی حقوقی فراهم شد، همه به یک اندازه از آن بهرهمند خواهند شد؟ زنی که استقلال اقتصادی و آموزش و دسترسی به همین فضای رسانهای را هم ندارد، با تغییر سبک زندگی به رهایی و آزادی دست پیدا می کند؟ آزادی حقوقی و فردی لازم است اما کافی نیست. آزادی زمانی معنای مادی و واقعی پیدا می کند که فرد واقعا توان استفاده از آن را داشته باشد. کدام زن منابع، درآمد، زمان، امنیت و سرمایه فرهنگی برای تبدیل این حقوق فردی صوری به آزادی واقعی را در اختیار دارد؟
فمینیسم نئولیبرال، زبان فمینیستی را به زبان «انتخاب فردی» ترجمه می کند: زن آزاد است انتخاب کند و خودش را بسازد و روی بدن و مهارت هایش سرمایهگذاری کند. در این روایت، زن رها شده زنی است که آزادانه لباس میپوشد و آواز می خواند و هر طورکه دلش بخواهد در اجتماع حضور می یابد اما نقد فمینیسم نئولیبرال دقیقاً از همین جا آغاز می شود: پشت این واژه جذاب «انتخاب» چه ساختارهایی قرار دارند؟ این انتخاب در چه شرایط طبقاتی و اقتصادی امکانپذیر است؟ و چه نسبتی با دستمزد، مسکن، مراقبت از کودک، امنیت شغلی، آموزش و هزارتا مسئله مادی دیگر دارد؟ گفتمان نئولیبرال مسئله را به صرف دیده شدن، برندسازی شخصی و کالاانگاری زن در بازار فرهنگی متنوع جامعه تقلیل می دهد اما در همان حال، ساختارهای نابرابر را نمی بیند و شرایط مادی زندگی زنان را نامرئی می سازد. زنی که هر روز نگران دخل و خرج است و به دنبال هزینه اجاره خانه و درمان فرزندش است اساساً شاید مسئله اصلی اش انتخاب سبک پوشش نباشد. بنابراین اگر فمینیسم تنها «آزادی انتخاب» را مطالبه کند، بدون آن که مناسبات طبقاتی و اقتصادی تعیین کنندۀ ظرفیت انتخاب را به چالش بکشد، خطر آن وجود دارد که زبان رهایی زنان در خدمت همان نظمی قرار گیرد که نابرابری آنان را بازتولید میکند. در این راستا حتی مقاومت مقابل حجاب حکومتی نیز می تواند شکل ابزاری به خود می گیرد و از یک مطالبه سیاسی و حقوقی به ابزاری برای تولید برند شخصی اینستاگرامی یا چهره رسانه ای تبدیل شود. بنابراین میان «آزادی زن» و «بازار آزادی زن» تفاوت است. اگر قرار است از زن سخن بگوییم، باید همه زنان را ببینیم؛ نه فقط آنانی را که امکان سخن گفتن دارند بلکه آنانی را که هنوز امکان شنیده شدن ندارند.












